شير على خان لودى
40
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
در مكارم اخلاق و لطافت و ظرافت و استقامت عقل و روش صوفيّه و تجريد و تفريد و خوش گذرانيدن بىاسباب دنيوى ، مثل او كمتر ديدم . و سبب توبهاش آن است كه روزى در دكّان خبّازى نشسته بود ، و قدوة السّالكين ، حضرت شيخ نظام الدّين ، با جمعى از اصحاب در بازار مىگذشت ، امير خسرو نيز همراه بود ، چون نظر امير به رويش افتاد ، منظرى زيبا ديد و قابليّت سلوك در وى مشاهده نمود ، پيش آمد و از خواجه حسن سؤال كرد كه نان چگونه مىفروشى ، گفت : نان در پلّهء ترازو مىنهيم و اهل سودا را مىفرماييم كه در مقابل ، زر بنهند ، هرگاه پلّهء زر گران آيد ، مشترى را روان مىكنم . امير خسرو گفت : اگر خريدار مفلس باشد ، مصلحت چيست ؟ گفت : از وى درد و نياز در وجه قيمت مىگيرم ، امير از اين جواب در تعجّب افتاد و كيفيّت واقعه به شيخ عرض نمود ، شيخ هيچ نگفت و ليكن حسن را حال بگرديد و درد طلب دامنگير شد ، به خانقاه شيخ آمد و توبه كرد ؛ از اينجا توان دانست كه نظر مردان دين بىاثر نيست ، چنانچه گفتهاند ، بيت : آن را كه بدانيم كه او قابل عشق است * رمزى بنماييم و دلش را برباييم وفاتش در سنهء سبع و سبعمائه [ 707 ] اتّفاق افتاد . قبرش در دولتآباد دكن است و ديوانش در ميان . من إشاراته : ساقيا مى ده كه ابرى خاست از خاورْ سفيد * برگ را سرسبزى آمد سرو را چادَر سفيد باده در جام بلورين دِه مرا گر مىدهى * خوب مىآيد شرابِ لعل را ساغر سفيد ابر چون چشم زليخا بهر يوسف ژالهبار * ژالهها چون ديدهء يعقوبِ پيغمبر سفيد عنكبوتِ غار را گفتم كز اين پرده چه سود * گفت مهمانِ عزيز آمد كه كردم در سفيد بيد لرزان از شمال اينك چو اصحاب الشّمال * ياسمين را همچو اصحاب اليمين دفتر سفيد اى حَسَن اغيار را هرگز نباشد طبع راست * راست است اين زاغ را هرگز نرويَد پر سفيد خواجو [ ى ] كرمانى - به فضل و خوشگويى ، ممتاز روزگار بود و فضلاى عصر ، او را نخلبند شعرا مىگفتند . همواره سياحت كردى و از احوال جهان عبرت گرفتى ، در اثناى سياحت به صحبت شيخ العارف المحقّق ، ركن الملّة و الدّين ، علاء الدّولهء سمنانى - رحمة اللّه عليه - رسيده و مريد شده ، چند سال در زمرهء ارباب طلب گذرانيد . معاصر حضرت شيخ سعدى بود [ كذا ] و در آخر حال براى ديدن شيخ به شيراز رفت ، و شعر وى درجهء قبول و استحسان شيخ دريافت ، تاريخش از آنجا قياس بايد كرد . اين غزل از او تيمّنا نوشته شد : پيش صاحبنظران ملك سليمان باد است * بلكه آن است سليمان كه ز ملك آزاد است آنكه گويند كه بر آب نهادهست جهان * بشنو اى خواجه كه تا درنگرى بر باد است